اميلي طنز برام ميگي؟
وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
پنج شنبه 23 شهريور 1390برچسب:, ساعت 6:20 | Emeli

 

ياده يه خاطره افتادم !

 مهمون از شهرستان داشتيم، من زياد حال و حوصله ي مهمونو ندارم، ولي هرجور  بود تحمل مي كرديم البته گاهي با نگاه هامون اعتراضمونو اعلام ميكرديم، بدتر قضيه اينجا بوود كه دختره شونم ، به ما  گير داده بوود وهرجا مي رفتيم اونم مي اوومد

ساعت 2 شب شده بودو اونم پابه پاي من بيدار! همشم سرش تووو لپتاپ من بووود! ديگه داشتم زجر ميكشيدم از دستش... آبجيه هم كه خوابيده بوود،  آخرسر يه تصميم كبري ايي گرفتم ، كه انقدر باهاش حرف بزنم تا ببرمش لالا ، ما هم كه شيرين سخن شروع كرديم... اما اين دختره مگه از رووو ميرفت!!! آخر سر گفتم ولش كن بابا ! نخواستيم بره لالا ، بمووونه حداقل خوش باشيم! اين شد كه به طنز كشوندمشو كلي به خنده اووردمش! تا اينكه وسط خنده و تغيير روحيه ، ديدم اي دل غافل دختره نم پس داد واييييييييييييي مي خواستم بزنم توووسرم!!! اونم كجا؟ رو مبل؟ من يه نوزادو نمي تووونم ترو خشك كنم چه برسه اين دختره 8-9 ساله رو!

بعدشم همه اينطور وقتا شرمنده ميشن و دختر خوشگله (نه باباااا! مي خواي همينجا يه دستشويي راه بندازيم برات!) بش گفتم، دستشوويي همين بغله! رووت نشد بپرسي؟ خيلي باحال بهم جواب داد: نه! من هروقت زياد مي خندم اينطور ميشه؟!

توو دلم گفتم : «اي ده ده ... اوومدم حالشو ببريم به كجا رسيديم؟! حالا مبلو چيكار كنم؟ » ماشالله كمم نذاشته بوود، آخه! انگار يه قرن دس به آب نرفته بوود ... خلاصه چشتون روزه بد نبينه ساعت 3 شب، از اوون كه بدت مياد بايد تر و خشكشم كني! اونم چييييييي مبله به اوون سنگيني!  به دختره گفتم اونجا تايد و ريكا و از اينجور حرفا  هست ور دار بيا ببينم چه خاكي به سرمون كنيم؟! خودمم رفتم دنبال آب و تشتي چيزي! اما هيچي نبود، پيش مامان اينا هم نميشد رفت، تابلو مي شد، مجبور شدم سطل زباله رو خالي كنمو از اوون به جا تشت استفاده كنم! حالا يه كار به اين دختره سپرده بودما كلي گشته بوده و آخر سر برام، لكه بر مبل اووورده بوود! بهش گفتم  عزيزم اين چيه؟ گفت : ديدم لكه بر بهتره اووردم! گفتم اين الان لكه است ديگه تووو دلم گفتم: بگير بتمرگ خودم ميرم ميارم! خلاصه  آب ريختيمو خودش تميز ميكرد ! رسيديم موقع خشك كردن! هيچ پنكه اي سشواري هيچي نبود...آخر سر فقط ياده لباسام افتادم،  بدبخت من! لباسام رو اووردمو با اوونا هي چلونديم! انقدر كه تلافيه اوون نگاه هاي سرشبم رو دراوورد ديگه! غلط كنم ديگه ناراضي باشم از مهمووون! اما هركار كرديم خشك كه نشد ، مونديم به مامان اينا چي بگيم كه در واقع براش آبرو حفظ كنيم ! اهل دروغ و پيچوندن اينا نيستم، اما مهمون بوودو دلم نمي اوومد آبروش رفته شه ، كه خنده زيادي كار دستش داده!!! واسه همين گفتم خب بايد بپيچونم!  حالا مونده بوودم چي بگم؟ يه دفعه گفتم ،  آهان ميگم خواب بوود و جيغ زد و يه دفعه نهري زيرش جارييي شد! بعد همه جوره قضيه رو بررسي كردمو ديدم حله ! همين خوبه همين شد كه صبح به مامان اينا گفتمو خداروشكر با خنده همه چي تمووم شد!


جالبتر رو بگم كه فردا شبم موندند و دختره باز پيش من! خوشگل اوومده بهم ميگه ، اميلي جوون طنزات جالب بوود بازم ميگي؟ گفتم: نه  قربونت برم! من ديگه توو خط نوحه سرايي  كار ميكنم!




نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





درباره وبلاگ


Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم.
آخرین مطالب

پيوندها


 

 

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان وثقتيموز و آدرس delnegari.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید